http://www.salmantaghizadeh.blogfa.com/
سلام.
لطفا ازاین به بعد به این آدرس رجوع کنید.
ممنون
http://www.salmantaghizadeh.blogfa.com/
خنده هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای بی وقفه
سلام.
لطفا ازاین به بعد به این آدرس رجوع کنید.
ممنون
http://www.salmantaghizadeh.blogfa.com/
اينجا هنگامه ايست كه:
زور در برابر زبان مي ايستد
و شعار بر شعور حكومت مي كند
آري،
زبان شعار ، زور شعور را مي كُشد
اينجا...
هيچ كجا نيست
حس صداي ساكتت، مي كُشدم عزیزم
سكوت را شكستـــــه كن
بغض دلت گسستــــه كن
زروي عشق يك نظـــــر
به چشمهاي بستــــه كن
بگــو ز حـس سـادگــــي
در اوج موج آوارگــــــي
چو لحظه هـاي ناب شعر
رهــــا شدن ز خستگـــي
بــرو بـه انتـهــــــاي نور
به لحظه هــــاي بي عبور
سفر بـه ســــــــايهً سراب
و ابتــــــــــــداي دور دور
بغـض غمت را بشكــــــن
پـــــرده ز رويت بفكـــــن
شيـشهً سـرد غصــــــه را
سخت شكـن، شكـن شكـن
بدان كه خنده هـــــــاي تو
خلاصهً شعــــــر من است
يك نـــم چشمهــــــــاي تو
پريدن جـــــان ز تـن است
دوباره بــــاز هديه كــــــن
دستــــــــه گل سپيــــــد را
بيــــــــا و با من تو بخوان
ترانـــــــهً اميــــــــــــــد را
نه چیزی میتوانم گفت
ونه اینکه ساکت بمانم
مدتهاست زندانی میان این دو تردیدم !
و تو
منجی جادوئی منی
برهانم !
لحظه لحظه به انتظار اعجاز توام ...
به جهت همسر مهربانم
سیـاهی در شهر گر زده است
دوباره وقت آنست که بیایـی
دخترکان کبریت فروش با آمدنت میمیرند
اما
روح پاک آنهــــاست که در دستــــان تو
سپید پوش میکند تیرگـی هــــــا را !!!
زنجیر زندگی مان را میگویم
دیر زمانیست که می پنداریم
عمو زنجیر باف قصه های کودکیهامان
هنوز هم در پشت کوه کاغذی ، حلقه های عشق می بافد !
زهی خیال باطل...
که ز هرحلقه
بجای وصل شادی های سبزسادگی مان
به پای استقامت های کال ما
قفل تباهی بربسته است!!!
ما وقتی به بازی گرفته شدیم، که با سکوت
به انتظار صدای نور ماندیم!!!
فریاد خون بجگر نشسته ی ما
رمز رستن از بازی زنجیرهاست !
دير زمانيست كه قحطي من و توست
امـا خبر داريم كه به اسم ما، اينان چه كرده اند!!!
اينجا سينه مان مي سوزد و آنجا ،
لب سوزان چاي داغ آنهاست
مي دانيم نفس هاشان، نت ننگين نيستي ماست
اين بار ديگر ، اسمهامان نيستند...
نقش حقيقت
ماست
كه حلق آويز هجمه قحطي من و تو خواهد شد !
تو از من مي نويسي
و براي من مي خواني
و نمي داني كه من
،هنـوز ...
در فكر گمشدن تيله ی كوچك كودكي هايم !!!
و دگر بار
من از تو مي نويسم
و براي تو مي خوانم
و مي دانم كه تو،هنـوز
...
در فكر خواباندن عروسك كوچك كودكي هائي !!!
منم آن مسافر خسته
که برای خنده ات هر شب
اشک انتظار می ریزم ...
و تو آن همیشگی غائب
که برای خیال من هر دم
صورتی جدید می ریزی !