بازی زنجیرها...
زنجیر زندگی مان را میگویم
دیر
زمانیست که می پنداریم
عمو
زنجیر باف قصه های کودکیهامان
هنوز هم در پشت کوه کاغذی ، حلقه های عشق می بافد !
زهی
خیال باطل...
که
ز هرحلقه
بجای وصل شادی های سبزسادگی مان
به
پای استقامت های کال ما
قفل
تباهی بربسته است!!!
ما
وقتی به بازی گرفته شدیم، که با سکوت
به
انتظار صدای نور ماندیم!!!
فریاد خون بجگر نشسته ی ما
رمز
رستن از بازی زنجیرهاست !
|
+| نوشته شده توسط سلمان در شنبه یازدهم آذر 1385 | موضوع: |